بحران و سوسياليسم بيمار
مقدمه:
پس از آنکه مارکسیسم به یک نیروی عظیم اجتماعی تبدیل ، و از محدوده تئوری های میان کتابها ، تبدیل به تئوری انقلابات گردید ،بورژوازی مبارزه علیه این اندیشه را ، بعنوان یک روند دائمی در دستور کار خود قرار داد و از هر سو وهر فرصتی که بدست آمده برای ضربه زدن به آن استفاده کرده است . مارکسیسم در ابتدای قرن بیستم ، با وجود آنکه از همه سو مورد تعرض قرار گرفت بمثابه تئوری نوین و جدیدی به سرعت رشد کرد و چه در مبارزه با دشمنان مستقیم و رودررو ( دولت و دستگاههای سرکوب) و چه در مبارزه علیه اپورتونیسم و رویزیونیسم ، در مجموع موفق بود و حتی در کشورهای بزرگی مثل شوروی و چین رهنمون عمل پرلتاریا گردید و برهمین مبنا پرولتاریا موفق به کسب قدرت سیاسی شد. با وجود آنکه در آن جوامع اقتصاد سرمایه داری کاملا رشد نکرد ، اما اندیشه های مارکسیستی و احزاب کمو نیست ، قادر بودند و توانستند نیروهای عظیمی از کارگران و دهقانان را در جریان مبارزه طبقاتی و در یک نبرد همه جانبه علیه سرمایه داری و فئو دالیسم به پیروزی برسانند.
در این دوران با وجود تمام افت و خیز ها و ضربات و اشتباهات ، مارکسیسم در یک سیر تکاملی چه در عرصه تئوری و چه در عرصه اجتماعی حرکت می کرد و تجربیات زیادی به دست آورد که برای همیشه جزئی ازتئوری انقلابی باقی ماند . در هر نبردی ،در عرصه های مختلف مبارزه طبقاتی درسهای بزرگی آموخته که عموما هم با موفقیت های عملی و کاربردی همراه بود . از آن زمان که برنشتین سنگ بنای تجدید نظر طلبی را گذاشت ، مارکسیسم در یک مبارزه و جدال دائم تئوریک با نیرو های به ظاهر داخلی و خارجی و در لباس مار کسیسم قرار گرفت ، و در هر نبرد تئوریکی یک گام بزرگ به جلو بر داشته شد . مبارزه علیه آنارشیستها و آوانتوریستها ، که در روسیه ودیگر نقاط اروپا فعال بودند ، مبارزه علیه اکونومیستها ، مبارزه علیه رفرمیستها ، مبارزه با انحلال طلبان و بسیاری دیگر از این موارد ، همه و همه در نهایت باعث شفاف تر شدن روند مبارزه وتئوری انقلابی شدند و تجربیات کسب شده بمثابه تئوری واقعا انقلابی ، پیروزی خود را به منصه ظهور رساند .
اما در اوج قدرت و در شرایطی که جنبش سوسیالیستی به عنوان نیروی عظیم جهانی عمل می کرد ، در شرایطی که پرولتاریا چه در قدرت (در کشور های سوسیالیستی ) و چه در کشورهای سرمایه داری ، یک نیروی قوی ، فعال و همه جانبه ای بود و در شرایطی که سوسیالیسم گامهای بزرگی در جهت منافع طبقه کارگر برداشته بود (مثل به مالکیت عمومی در آوردن کارخانه ها ، اشتراکی شدن زمینهای کشاورزی ، به پایان رساندن جنگهای داخلی ، تسلط شوراهای کارگری بر تمامی امور اقتصادی و اجتماعی ، بالا بردن سطح آگاهی کارگران و دیگر توده ها ، با لا بردن سطح رفاه عمومی ، رشد عظیم اقتصادی ، تجزیه لایه های بسیاری از خرده بورژواهای روستایی و شهری ، تشکیل انتر ناسیونال سوم و فعال شدن آن در عرصه بین المللی ، ایجاد بسیاری از احزاب و گروههای مارکسیستی ، حتی در بسیاری از کشورهای نیم فئودال – نیمه مستعمره آن دوران و بسیاری از موارد دیگر که چنانچه بخواهیم تک تک آنها را بشماریم ، بیش از موضوع این نوشته است) چرخش ایدئولوژیک سریع و بزرگ در میان احزاب کمونیست شکل گرفت . کاری که دهها دولت سرمایه داری با تمامی دستگاههای سرکوب و خفقان و یا تبلیغاتی خود نتوانسته بود ند انجام دهند ، در عین نا باوری جهانی و در کمال آرامش انجام شد . کاری که دهها جنگ و خونریزی هایی مثل ، جنگهای داخلی شوروی قحطی زده ، که حدود بیست کشور در آن دخیل بودند ، و در نهایت نتوانستند نتیجه ای جز شکست بگیرند . چرخش ایدئولوژیک پس از سالها و در شرایط اوج قدرت طبقه کارگر انجام گرفت . عمق فاجعه چنان زیاد بود ، که بسیاری تا مدتها و حتی سالیان درازو بخشا صادقانه ، برآن باور نداشتند و به همین دلیل سالیان دراز پا در رکاب اندیشه های رویزیونیستی روسی و چینی داشتند . جنبشهای بسیاری دچار کج راهه و یا سازش شدند . احزاب کمونیست زیادی تبدیل به رفرمیستها و چاپلوسان درگاه بورژوازی گردیدند. اقتصاد رشد یافته سوسیالیستی ، مبدل به سرمایه داری دولتی گردید و ... به راستی چه نیروی عظیم و مرموزی عمل کرده که توانسته به راحتی و در چنین مقیاس گسترده ای هزاران و یا شاید میلیونها کمو نیست را به کج راهه بکشاند و در منجلابهای سرمایه داری غرق نماید؟
آیا تئوری های تجدید نظر طلبانه خرشچف و یا تنگ شیائو پینگ و یا عمل کرد استالین ، چنین پیچیده و غیر قابل درک بوده ، و یا در قیاس با انحرافات قبلی که در لباس مارکسیسم بوده اند ، از ویژگی های خاصی بر خوردار بوده اند که قادر به انحراف کشانیدن میلیونها کمونیست و آگاهانی بوده که دیگر تئوری های انحرافی از آنها بهره نبرده اند ؟ چرا هیچکدام از تجربیات تئوریک و مبارزات ایدئو لوژیک ، نتوانستند سوسیالیسم را از مسیر قهقرایی باز دارند ؟ به راستی چه پدیده و نیرویی عمل می کرده که در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی همه برای تئوری های تجدید نظر طلبانه و تا حدودی واضح خرشچف کف زدند و هزاران کادر که در کوران مبارزات و افت و خیز های زیادی آبدیده شده بودند ، تئوری های پیش و پا افتاده رویزیونیستی را تمجید می کردند؟ چه نیرویی باعث گردید که تنگ شیائو پینگی که قبلا از حزب ، بدلیل داشتن اندیشه های اپورتونیستی ، اخراج شده بود ، مجددا در راس قدرت قرار بگیرد و به سادگی تئوری های حاکمیت خلق به جای دیکتاتوری پرولتاریا و یا سه جهان را در خدمت ارتباط و سازش با امپر یالیسم قرار بدهد و سیاست در های باز را برای سرمایه گذاری خارجی امپریالیستها به کرسی بنشاند ؟ انتر ناسیونال سوم (کمینترن ) که حاصل یک روند تاریخی و پروسه ای دراز مدت در عرصه مبارزات ایدئو لوژیک و تئوریک در سطح بین المللی ، به حساب می آمد و نتیجه تکامل انتر ناسیو نال اول و نفی دیالکتیکی انتر ناسیونال دوم به حساب می آمد و مجموعه ای از رهبران پرولتاریای جهانی که هر کدام به نوبه خود حاصل روند های تاریخی مبارزات پرولتاریا و کمونیستهای کشورهای مختلف بوده اند ، به راحتی تجدید نظر طلبی را می پذیرند ، و همچون رویایی که هرگز وجود خارجی نداشته ، محو می گردد . آیا ما قادریم و یا مجازیم که بدون روشن نمو دن فاکتورهای عمل کننده در این پدیده ها ، به راحتی از کنار آنها بگذریم و به روند مبارزه سیاسی خود مشغول باشیم؟
بی خردی است هر گاه تصور کنیم ، که موارد فوق متعلق به گذشته است و یا خود به خود و در جریان مبارزه طبقاتی حل می گردد . بی خردی است چنانچه تصور کنیم ، بدلیل آنکه موارد فوق مسله روز ما نیستند ضرورتی ندارد تا ما خود را با آنها مشغول نماییم و بالاخره باز هم بی خردی است چنانچه تصور کنیم ، پرداختن به مسائل ذکر شده ، ما را از روند شرکت در مبارزه طبقاتی باز می دارد . من معتقدم دقیقا برای آنکه قادر باشیم روند مبارزه طبقاتی را ادامه بدهیم و آنرا از چار چوبه های روز زندگی خارج سازیم ، ضروری است راه حلهایی برای بحران ایدئو لوژیک بیا بیم . اگر ما موج وسیع سر خوردگی ، انفعال ، انحرافات ، خرده کاری ها و ... را که بخشا ناشی از بحران یاد شده هستند ، نا دیده بگیریم ، به هیچ وجه قادر نخواهیم بود بار دیگر جنبشی کمونیستی را از این حالت پژ مردگی و انفعال اجتماعی خارج سازیم .
واقعیت آن است که با رشد و گسترش مناسبات سرمایه داری در تمام جهان و افزایش تعداد کارگران و توده های زحمتکش شهری ، و رشد تضاد کار و سرمایه، رشد مبارزه ایدئولوژیک ، نسبت به اوایل قرن بیستم ، جنبش کمو نیستی در موضع ضعیفتری قرار دارد . این روند متضاد هر چند غیر عادی به نظر می آید ، در هر حال به عنوان یک واقعیت بزرگ تاریخی باید مد نظر قرار گیرد . تاریخ مجموعه ای از شکستها و پیروزی ها است که در نهایت به جلو گام بر می دارد .
با چشم پوشی از واقعیات قادر نخواهیم بود از انحرافات و خطا ها مبرا باشیم و در نهایت بحران گریبان ما را خواهد گرفت . آیا ما آبدیده تر ، با تجربه تر و یا تئو ریک تر از ، بلشویکها ، و یا دیگر رهبران کمینترن که جنبشهای عظیم کارگری و انقلابی را رهبری می کردند هستیم ؟ بنا بر اين تکرار خطا های انجام شده چیزی جز سرنوشت سوسياليسم شكست خورده نخواهد اما مسئله به همینجا ختم نمی گردد . عده ای دیگر برای آنکه خود را راضی نگهدارند ، سعی در لا پوشانی و در واقع انکار بحران دارند. عده ای بر این باورند که، شکستها ناشی از اشتباهات و انحرافات فلان شخص و یا عده ای خاص بوده است . مثلا فقط عده ای استالین را عامل شکست و به انحراف کشیده شدن جنبش می دانند . و خلاصه عده ای خرشچف ، تنگ شیا ئو پینگ ، تیتو و ... را عامل های اصلی به کج راهه کشیده شدن جنبش می دانند . و خلاصه آنکه تفکرات اینچنینی ، عامل بحران را کودتای سیاسی می دانند . آنها معتقدند که عده ای به شکل یک باند درون جنبش و احزاب کمو نیست نفوذ کرده اند و در نهایت با بدست گرفتن سکان رهبری و مسئو لیتهای کلیدی توانسته اند ، جنبش را به منجلاب اندیشه های بورژوازی بکشانند .
آیا در شرایطی که احزاب کمو نیست دارای دهها و حتی هزاران کمو نیست با تجربه بو دند ، عده ای خاص قادرند دست به کودتای سیاسی بزنند ؟ این عده خاص در کنگره ها که بالا ترین ارگان تصمیم گیری هر تشکل کمو نیستی است ، چگونه قادر به جلب اکثریت آرا می شدند ؟ آیا به غیر از این مسئله که واقعا اکثریت دچار استحاله گردیده بود ، دلیل دیگری و جود داشته است ؟
تفکرات سطحی اینچنینی که مکانیکی حرکت می کنند و بسیار ساده انگارانه به مسئله برخورد می کنند ، قادر نیستند ، راه حلی برای بحران بیندشند. چرا که ابتدایی ترین شرط برای حل بحران دیدن واقعیاتی است که عامل بحران بوده اند . مشروط کردن شکست جنبش بین الملل به اشخاصی خاص ، تفکری بسیار مکانیکی و ایده آلیستی است . ندیدن عواملی که زمینه های عینی واقتصادي را برای چرخش ایدئو لوژ یک فراهم کردند ، چیزی جز سطحی نگری نیست . جنبش کمونیستی که در نیمه اول قرن بیستم وجود داشت ، مشروط به عده ای خاص و انگشت شمار نبود ه است و مهمتر از آن تئوری مارکسیسم چنان در میان کمو نیستها شناخته شده و ترویج شده بود که ، هیچ چرخش ایدئو لوژیکی نمی توانست برمبنای نا آگاهی حرکت نماید و بنا بر این مسئله بدست گرفتن قدرت توسط عده ای خاص از عناصر اپورتو نیست و رویز یو نیست منتفی است .
جنبشهایی که عناصری همانند ، برنشتین، پلخانف، آکسلرد ، ترو تسکی ، کائو تسکی و... را کنار می زند و سالها در کو ران مبارزات تئو ریک قرار داشته است ، با نا آگاهی بدنبال رویزیو نیستهایی مثل خرشچف و.. . حرکت نخواهند کرد . بنا بر این باز هم تا کید می کنم که ، مسئله انحراف ایدئو لوژیک و شکست جنبش بین الملل کمو نیستی ، دارای علتهایی عمیقتر و فراتر از نقش چند شخص و یا باندهای سیاسی خاص است . هر چند که همیشه رویزیو نیسم و اپور تونیسم پدیده ای درونی بو ده اند ، و از درون احزاب کمونیست و یا در کنار آنها بوجود آمده اند ، اما مسئله توانایی آنها بر غلبه و تسلط کاملشان در آن دوران ، آنهم بر جنبشی با آن عظمت و گستردگی و کیفیت بحث دیگری است . غلبه اندیشه های تجدید نظر طلبانه ، نیاز به بستری داشته که طی پروسه ای دراز مدت و تحت شرایطی بسیار خاص شکل گرفته اندكه حاصل مبارزه بين دو طبقه تحت شرايطي خاص آن دوران بوده است و نیاز به مو شکافی دقیق و مشخص شدن آن پروسه ها و عوامل دارد .
در شرایطی که اکثریت طبقه کارگر بر منافع طبقاتی خود آگاه شد ه اشخاص معدود و باندهای سیاسی بورژوازی ، قادر نیستند طبقه کارگر را بر مبنای یک کو دتای سیاسی و داخلی به آستانه بورژوازی تقدیم کنند . طبقه کارگری که در جامعه و اقتصاد قویا عمل می کرده دچار انفعال و تهی شدن از روح انقلابی شده بود . باید پذیرفت که در این مورد یک بحران اید ئو لوژیک وجود داشته كه ماتريال وزمينه اقتصادي ان بايد دقيقا برسي و مورد اناليز قرار گيرد. .
عده ای دیگرعدم پیشرفت تکنولوژی و نا توان بودن اقتصاد سوسیالیستی در رقابت با کشورهای سرمایه داری صنعتی را عامل به انحراف رفتن دولت سو سیالیستی می دانند . آنها بر این باورند که دولت سوسیالیستی نتوانست رفاه مورد انتظار را بو جود بیاورد ، و بیش از حد به میلیتاریسم بها داد و در نتیجه اقتصاد سوسیالیستی تحلیل رفت. در خصوص رشد اقتصادی کشور های سو سیالیستی ابتدا باید این واقعیت را پذیرفت که ، بعد از انقلاب سوسیالیستی روسیه وانقلاب دمکراتیک چین ، اقتصاد دچار تغییر و تحول اساسی و زیر بنایی گردید . چنانچه ما رشد صنعتی آن دوران این کشورها را نادیده بگیریم ، واقعیات بزرگی را انکار کرده ایم . رشد اقتصادی شو روی در ده های سی و چهل ، سا لانه حدود شانزده درصد بود که تا به حال در هیچ کشور سرمایه داری وجود نداشته است . در چین نیز رشد اقتصادی دهه پنجاه وشصت دسته کمی از رشد اقتصادی شو روی نداشت . آیا این واقعیات بیانگر آن نیستند که جوامعی با اقتصادهای عقب مانده و حتی ما قبل سر مایه داری ، به سرعت در مسیر صنعتی شدن و مدرن شدن گام بر می دارند ؟ در شو روی تمام صنایع مادر ، خطوط انتقال برق و تولید برق ، شبکه های راه آهن ، صنعتی شدن کشاورزی و بسیاری موارد دیگر تماما در دو دهه انجام گرفت ، و اینها موارد بسیار قابل توجه و عظیمی هستند که نمی توان منکر آنها شد . بخصوص در شرایطی که تقریبا تمامی کشورهای پیشرفته سرمایه داری ، شوروی را تحریم اقتصادی کرده بو دند و در جهت سنگ اندازی و ضربه زدن به شوروی نهایت تلاششان را می کردند . در مورد رفاه عمومی ، باید بپذیریم که زندگی توده ها و مشخصا کارگران در شوروی سوسیالیستی با پایان جنگهای داخلی به سرعت رو به بهبود رفت . فقر و بیکاری از میان رفت و همه شهر وندان دارا ی مسکن مناسب و دستمزد مکفی برای زندگی بو دند . تورم مهار گردید و جامعه عقب مانده روسیه به سرعتی غیر قابل تصور صنعتی گردید . بی سوادی از بین رفت و تعداد متخصصان افزایش چشمگیری داشت .
از همه مهمتر آنکه مالکیت خصوصی بر وسایل تولید ملغا گردید و روابط تولید مبتنی بر مالکیت جمعی کارگران بوجود آمد . با همه اینها شوروی در بسیاری موارد به لحاظ تکنو لوژی از کشورهای صنعتی امپریالیستی عقب تر بو د ، اما این مسئله مگر می تواند دلیلی بر چر خش به سمت سرمایه داری باشد . مثلا اگر در شوروی آن زمان مثل انگلستان اتوبوس دو طبقه وجود نداشت و یا کیفیت تلفنها و رادیو ها مثل انگلستان و آمریکا نبود ، دلیلی بر شکست جامعه سوسیالیستی است ؟ اقتصاد سوسیالیستی شوروی را باید با وضعیت گذشته آن کشور مقایسه کرد . اقتصاد سو سیالیستی شوروی را باید بر اساس دگرگوني روابط توليدي و لغو مالكيت خصوصي و رشد فوق العاده آن که تنها به پشتوانه همت و از خود گذشتگی کارگران بوجود آمد ، بررسی کرد . بسیار مغرضانه خواهد بود اگر دگرگونی بزرگ زندگی کارگران و دیگر توده ها را نا دیده بگیریم و اقتصاد شوروی را از همان ابتدا سرمایه داری دولتی بنامیم .
در مورد رقابت تسلیحاتی و هزینه های گزاف آن ، باید بدانیم در شرایطی که کشورهای سرمایه داری از همه سو علیه شوروی نو پا مستقیما وارد کار زار شده بودند و هزاران نیروی نظامی کشورهای آمریکا ، انگلستان ، لهستان ، ژاپن و ... به همراه هزاران نیروی مسلح ضد انقلاب داخلی علیه کارگران به قدرت رسیده می جنگیدند چگونه می شد به با لا بردن توان نظامی بهایی نداد و آنرا اشتباه دانست . بسیار ساده انگارانه می بود اگر در مقابل تهاجم همه جانبه سرمایه داران، کمونیستها دست روی دست می گذاشتند و صحبت از پرهیز از رقابت تسلیحاتی می کردند. و یا چطور می توان تصور کرد ، شوروی نباید خود را در مقابل تهدیدات و خطرات آماده می کرد . در آن صورت با حمله فاشیستهای آلمان که در اوج قدرت بودند ، شوروی چه باید می کرد ؟ با وجود آمادگی شوروی توان نظامیش در مقابل آلمان بسیار کمتر بود و تنها با از خود گذشتگی بی نظیر ملیونها نفر، شوروی نجات یافت .
مسئله جنگ سرد هم واضح است که چیزی نبود به جز رقابت بین امپریالیستها برای برتری و تسلط بیشتر بر جهان . این رقابت هیچ ارتباطی با منافع پرولتاریا نداشت و تجارت اسلحه در این دوران بیشترین سود ها را برای دو ابر قدرت به همراه داشت در صورتی کارگران و زحمتکشان در کشورهای تحت سلطه آنها از ابتدایی ترین امکانات بی بهره بودند و فقر در آن کشور ها بیداد می کرد. سو سیال – امپریالیسم شوروی در آن دوران به بسیاری از کشورها مثل عراق ، ایران ، سوریه، هندو... که حتی ادعای سوسیالیستی بودن نداشتند اسلحه می فروخت تا از این راه سود های هنگفتی به جیب بزند . رقابت تسلیحاتی دو ابر قدرت باعث گردید تا صد ها موشک اتمی قاره پیما ساخته شود و بشریت بیش از پیش احساس نا امنی و وحشت نماید . هزینه های سر سام آور رقابت تسلیحاتی به دوش ملیونها کارگر در سراسر دنیا سنگینی می کرد و هر زمان که توده ها عصیان می کردند ( چه در بلوک شرق و چه در بلوک غرب ) همین تسلیحات علیه آنها بکار گرفته می شد .
اساسا در این دوران دیگر کمتر کسی است که تصور کند ، که به دلیل هزینه های تسلیحاتی سو سیالیسم شکست خورد و نا بود شد ، بسیار واضح است که این مسئله حاشیه ای تر از آن است که بتواند مکانیزم درونی اقتصاد سوسیالیستی را تحت تاثیر جدی قرار دهد . با بررسی ساده ای می بینیم در شرایط جنگ داخلی علیه بلشویکهای تازه به قدرت رسیده در سالهای پس از انقلاب اکتبر تا سال 1925 که قحطی و فقر بوجود آمده بود و در شرایطی که اقتصاد نو پای شوروی هنوز نتوانسته بود کاملا مستقر گردد و شدیدا تحت فشار قرار داشت ، چگونه کارگران ودیگر توده های از حکومت خود دفاع می کنند و در نهایت پیروز می شوند .
آخرین مورد از موارد بر خوردهای سطحی ، پاک کردن صورت مسئله است . این نظریه معتقد است که اساسا سوسیالیسم در شوروی شکل نگرفت و پس از انقلاب کارگری 1917 روسیه ، اقتصاد سوسیالیستی مستقر نشد و "طرح انحرافی نپ" به همراه جنگهای داخلی باعث شد که سرمایه داری دولتی شکل بگیرد و حاکم بشود . آنها تمرکز قدرت در دست دولت را به عنوان دلیلی بر حاکم شدن سرمایه داری دولتی می دانند . آنها می گویند اساسا سوسیالیسمی وجود نداشته تا چرخشی هم وجود داشته باشد .
وارونه جلوه دادن واقعیات بزرگ که در عرصه تاریخی اتفاق افتاده ، چیزی جز برخورد اپوتونیستی نیست . انقلاب بزرگ اکتبر که به راستی بزرگترین و موفقترین انقلاب کارگری است که تا به حال در تا ریخ به وقوع پیوسته است . هزاران کارگر در پتروگراد ، مسکو ، ارال ، باکو،سیبری و ... بپا خواستند و دو لت مو قت سر ما یه داران را سرنگون کردند . این انقلاب خلق الساعه بو جود نیامد و حاصل تجربه پرولتاریا در جریان دو انقلاب بزرگ 1905 و فوریه 1917 بود . رشد سرمایه داری در روسیه ، رشد تضاد های طبقاتی را نیز بدنبال داشت و طبقه کارگر در مدت 20 سال صد ها اعتصاب انجام داد و طی نبر دهای خیابانی بسیاری هر چه بیشتر آبدیده گردید . بحران اقتصادی ،بحران سیاسی را تشدید کرد و بحران سیاسی بحران اقتصادی را افزایش داد و جنگ جهاني اول هر دو بحران سياسي و اقتصادي را به سرعت افزايش داد . در طول تمام این سالها پیشروان پرولتاریا که در حزب بلشویک متشکل بو دند بی وقفه با انحرافات و کژ راهه ها که پرولتاریا را به بیراهه می کشاندند پیگیرانه و مداوم مبارزه کردند و در جریان هر مبارزه به سازماندهی و کار آگاه گرانه می پرداختند . کارگران کمونیست و در راس آنها لنین در تمام این سالها علیه انواع انحرافات مثل اکونومیسم ، رفرمیسم ، انحلال طلبی ، لیبرالیسم ، پوپولیسم و... مبارزه کردند و هزاران کارگر هم طبقه یشان را سازماندهی نمودند . بدین شکل در زمانی که جنگ جهانی اول در سال 1914 بو قوع پیوست و روسیه در گیر آن شد ، بخش قابل توجهی از پرولتاریای روسیه بر علیه شوینیسم بپا خواست و پرچم انتر ناسیو نالیستی را بر افراشت . جنگ به سرعت تضادهای طبقاتی را تشدید کردوبا شروع قحطی و بیکاری ها و گرانی ، انقلاب فوریه 1917 شکل گرفت و دولت تزار سر نگون گردید . هر چند که با این انقلاب ظاهرا فقط دولت تزار و فئودالیسم در روسیه از بین رفت ، اما در حقیقت پرو لتاریا که نیروی اصلی انقلاب بود ، گامهای بزرگی به جلو بر داشت و دهها با ر قوی تر از پیش در صحنه مبارزه طبقاتی تحت رهبری بخش آگاه خود ( کمونیستها ) قرار گرفت . بلشویکها با شعار پایان جنگ ارتجاعی ، و الغاي مالكيت خصوصي وسايل توليد و حمایت همه جانبه از شو را های کارگری ، توانستند بخش های دیگری از کار گران را جذب نمایند و در نتیجه کارگران متشکل در شوراها انقلاب دیگری را رقم زدند . شعار معروف بلشویکها :" تمام قدرت بدست شوراها " تحقق یافت و قدرت به دست کارگران افتاد . ملیونها دهقان تهی دست و فقیر نیز از کارگران حمایت کردند و بدین شکل بزرگترین انقلاب سوسیالیستی شکل گرفت . بلا فا صله پس از کسب قدرت سیاسی تو سط شوراهای کارگران ، مالکیت سرمایه داران بر کارخانه ها ملغا گردید و کارخانه ها تحت اختیار شو راها قرار گرفتند . زمینهای بزرگ کشاورزی متعلق به فئو دالها و درباریان نیز مصادره گردید و به شوراهای دهقانان سپرده شد . با لغو مالکیت خصوصی در مقیاس بزرگ و حاکمیت شوراها جمهوری سوسیالیستی شکل گرفت و کارگران کنترل اقتصاد را به دست گرفتند . پس از انقلاب 1917 ، تا 1925که پرولتاریا شدیدا درگیر جنگ با نیرو های امپریالیستی و ضد انقلاب داخلی بود ، از سازماندهی اقتصاد غافل نبود و چرخ اقتصاد را هر چند با دشواری های فراوان اما در هر حال به جلو حرکت می داد . در طول این سالها پرولتاریا مجبور به عقب نشینی ها یی نیز شد . طرح نپ از جمله این عقب نشینی ها بود . شوروی که با خطر قحطی مواجه بود که امپریالیستها با محاصره اقتصادی و جنگ همه جانبه به او تحمیل کرده بودند ، کولاکها (دهقانان مرفه ) را آزاد گذاشت تا به خرید و فروش بپردازند و برنامه مصادره زمینهای آنها را به تعویق انداخت و از سوی دیگر تجارت را نیز تا حدودی آزاد اعلام کرد تا بدین شکل از قحطی و شکست جلو گیری کند . در واقع طبقه کارگر یک گام به عقب برداشت تا بتواند در آینده گامهای بعدی اش را بر دارد . بدون اجرای این طرح قطعا سوسیالیسم شکست می خور د . طرح نپ به هیچ وجه باعث نگردید تا کارگران از اساس اقتصاد سو سیالیستی را کنار بگذارند ، آنها در تمام این دوران کنترل کارخانه ها وصنایع را بدست داشتند و زمینهای بزرگ مصادره شده نیز تحت اختیار دولت کارگران بود . در واقع عقب نشینی در بخش توزیع و تجارت صورت گرفت تا در آن شرایط بحرانی و جنگی که کو لا کها و بخشهایی از دهقانان که محصولاتشان را احتکار کرده بو دند و به دولت سوسیالیستی نمی فروختند ، محصولاتشان را روانه بازار کنند و تجارت آزاد نیز بتواند کمبود ها را از خارج جبران کند . این تاکتیک کاملا توانست به اقتصاد و دولت سو سیالیستی کمک کند و آنرا سر پا نگهدارد. بلشویکها هرگز چرخ اقصاد را کلا رها نکردند واقتصاد سوسیالیستی با وجود تمام موانع و مشکلات به جلو حرکت می کرد و در این راه کارگران فدا کاری های بسیاری کردند . بسیار ساده انگارانه خواهد بود که تصور نماییم بلشویکها در هیچ شرایطی نباید عقب نشینی می کردند . پیشروی مبارزه طبقاتی هرگز از یک مسیر هموار و مستقیم عبور نمی کند ، مبارزه مملو از افت و خیز ها و شکستها و عقب نشینی هاست و آنچه مهم است این است که قادر باشیم در مجموع به جلو حرکت کنیم . در سال 1927 طرح نپ پایان یافت و اقتصاد سوسیالیستی مجددا به جلو گام بر داشت . با هر پیشرفتی در عرصه اقتصادی و به موازات صنعتی شدن ، زندگی کارگران و دیگر توده ها بهبود می یافت . در عرض چند سال بیکاری از بین رفت ، تورم مهار شد و مشکلی به نام مسکن وجود نداشت و فاصله طبقاتی شدیدا کاهش یافت .
حاکمیت شو را های کارگری ، لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید در مقیاس بزرگ ، بالا رفتن سطح رفاه عمومی ، مبارزه علیه بورژوازی که از همه سو به حکومت کارگران حمله برده بود ، آیا همه اینها چیزی بجز سوسیالیسم است . در واقع مبارزه طبقاتی تحت شرایط جدید ( حاکمیت طبقه کارگر ) در تمام زمینه ها ادامه داشت و صرفا به این دلیل که در اینجا و آنجا کارگران عقب نشینی کردند و یا حتی دچار لغزش شدند نمی تواند
باعث نا دیده گرفتن واقعیات بزرگ تاریخی گردد . نا دیده گرفتن واقعیات بزرگ تاریخی نه تنها دردی را از جنبش کمو نیستی دوا نمی کند ، بلکه کاملا بر عکس خاک به چشم ما می پاشد و با عث می شود تا از پیگیری صحیح علل شکست جنبش کمو نیستی غافل شويم . این واقعیت که سو سیالیسم دچار انحراف بوده و رشد همین انحرافات در نهایت باعث چرخش سوسیالیسم به سمت سرمایه داری شده است ، نباید باعث نادیده گرفتن واقعیات از جانب ما گردد . دنیای سرمایه داری و روشنفکران قلم بدستش سالها علیه هر آنچه که دست آورد انقلاب کارگران بوده ، تبلیغات وسیعی کرده اند تا آنرا وارونه جلوه دهند . بسیاری در این راه تا بدان جا پیش رفته اند که دیگر نه تنها چیزی از سوسیالیسم باقی نگذاشته اند ، بلکه حتی انقلاب کارگری اکتبر را هم به کودتای بلشویکها تقلیل داده اند تا هر چه بیشتر کارگران را نسبت به امکان تحقق سوسیالیسم ، نا امید کنند .
برای آنکه واقعا قادر باشیم علت چرخش ایدئو لوژیک سوسیالیسم را در یابیم باید از اینگونه برخوردهای منفی گرایانه فاصله بگیریم و تلاش کنیم که اقتصاد سو سیالیستی را گام به گام بررسی کنیم و سیاستهای تعیین کننده را تجزیه و تحلیل نماییم تا قادر باشیم به این مسئله پاسخهای مناسبی بدهیم که رهنمون عملمان در جریان مبارزه طبقاتی باشد .
من4 عامل را ازجمله ،عوامل شکست سوسیالیسم دانستم : 1- عوامل اقتصادی که تعیین کننده ترین بخش و زيربناي ديگر انحرافات بوده ، 2- نقش حزب ،شورا ها و دولت3- دمکراسی و دیکتاتوری پرولتری 4- انقلابيون حرفه اي
من به هیچ وجه ادعا ندارم که آنچه در این مباحث آمده تمام و کمال توانسته علتهای به انحراف رفتن جامعه سوسیالیستی را نشان دهد ،وفقط امیدوارم در این راستا گامی برداشته باش
اقتصاد سوسياليستي واقتصاد بيمار
الف – روند كلي :
پس از انفلاب اكتبروبدست گرفتن قدرت توسط طبقه کارگر ،با وجود تمام مشکلات ( محاصره اقتصادی،جنگهای داخلی و کمبود غلات ) در نهایت کارخانه ها و زمینهای بزرگ متعلق به سرمایه داران و فئودالها مصادره و به مالکیت جمعی و تحت کنترل شورا ها قرار گرفت . شوراهای کارگران و دهقانان در همه جا شکل گرفت و هرم حکومتی را بوجود آوردند .
در این دوران (5 تا 10 سال بعد از انقلاب ) دو شیوه تولیدی در کنار هم و بعبارتی صحیحتر در مقابل هم وجود داشت . اقتصاد سوسیالیستی که که تحت رهبری حکومت شوراها بود و اقتصادهای خرده سرمایه داری که پرولتاریا نمی توانستند آنها را بلا فاصله به مالکیت جمعی در آورد . از جمله اینها تولیدات کشاورزی دهقانانی بود که مالکیت آنها در حد کوچک و یا متوسطی قرار داشت . این دهقانان بیش از نیمی از جمعیت شوروی را تشکیل می دادند . بخش قابل توجهی از این مالکیتها ی کوچک بین سالهای 1920 تا 1930 به مالکیت جمعی تبدیل شد . روند از بین بردن این مالکیتها بدرستی طی پروسه هایی دراز مدت ، که با رشد اقتصاد سوسیالیستی و تبلیغات وسیع بین دهقانان همراه بود ، انجام گرفت . بسیاری از دهقانان با مشاهده رونق زمینهای اشتراکی که منافع آنها را بهتر تامین می کرد و بالا رفتن سطح آگاهیشان ، بمرور پیوستن به اقتصاد سوسیالیستی را پذیرفتند و مالکیتشان در آنها ادغام گردید . دامداری های اشتراکی نیز شکل گرفت و جایگزین دامداری های فردی با بازده کم شد . در شهرها نیز خرده مالکانی مثل مغازه داران و صاحبان کارگاههای کوچک ، با رشد اقتصاد سوسیالیستی و احداث کارخانه های جدید و بزرگ که کارگران مستقیما در اداره آنها توسط شوراها یشان نقش داشتند ، و بمرور به شکوفایی اقتصادی رسیده بودند ، و از سوی دیگر با بالا رفتن آگاهی سیاسی ، جذب کارخانه ها و یا دیگر فعالیتهای اقتصادسوسیالیستی شدند .
در این دوران گامهای بزرگ انقلابی در جهت تحکیم سوسیالیسم برداشته شد . ابتدا در هم کوبیدن مقاومت نیروهای ضد انقلاب که شدیدا مورد حمایت سرمایه داری جهانی بودند و طبقه کارگر سالها با آن دست به گریبان بود به همراه نیروهای طبقاتی متحدش و دوم به مالکیت جمعی در آوردن کارخانه ها و زمینهای کشاورزی .
در این دوران طبقه کارگر در موقعیت وشرایط مناسبی برای تحقق دیگر برنامه های سوسیالیستی قرار داشت .
جنگهای داخلی به پایان رسیده بود ، مالکیت جمعی بر وسایل تولید لغو شده بود ، شوراهای کارگری زمام امور را در دست داشتند ، چند صد هزار کارگر به حزب کمونیست پیوسته بودند که در تاریخ بی نظیر بود ، حزب کمونیست در کوران سالها مبارزه طبقاتی در عرصه های مختلف و بخصوص در جریان مبارزه ایدئولوژیک ،آبديده شده بود و هزاران كادر با تجربه داشت.
طبقه کارگر در جریان چند انقلاب و حادترین مبارزات طبقاتی و انقلاب سوسیالیستی کوله بارش را از تجربیات انقلابی پر کرده و در اوج قدرت قرار داشت . نیروهای متخصص زیادی پرورش پیدا کرده بودند که در خدمت اقتصاد سوسیالیستی بو دند . ساوخوزها وکالخوزها اکثریت دهقانان را گرد خود جمع کرده و مالکیت خرد در روستا ها تا حدود زیادی تجزیه شده بود. در تمام روستاها شوراها ی دهقانان بوجود آمده و امور اقتصادی را در دست داشتند . اکثر جوانان عضو سازمان جوانان کمونیست بودند و آموزش مارکسیسم در همه جا رواج داشت .
اما در این دوران و از این پس چه برنامه ای در دستور کار است ؟ چگونه می توان سوسیالیسم را به جلو برد ؟ آیا اساسا ممکن بود که طبقه کارگر شوروی در شرایطی که سرمایه داری بر جهان حاکم بود، بیش از این به پیش برود ؟ طبقه کارگر چه وظائفی به دوش دارد و بعبارتی دیگر ، آیا مبارزه طبقاتی فقط حفظ شرایط موجود است ؟
از اين پس دو گرايش طبقاتي بر پايه دو زمينه اقتصادي وجود دارنداز يكسو،تفکری که در آن دوران بر حزب حاکم بود و در واقع هرگز نسبت به آن تعمقی صورت نگرفت این بود که، طبقه کارگر برنامه حد اکثر خود را به سر انجام رسانده و پیشرفت سوسیالیسم از این پس فقط به پیشرفت صنایع و تکنولوژی خلاصه می گردد . در واقع از این پس هیچ برنامه عملی برای پیشرفت اقتصادی از زاویه تداوم مبارزه طبقاتی وجود نداشت ، چرا که تصور می شد با اشتراکی شدن وسایل تولید و تجزیه بخشهای قابل توجهی از خرده بورژوازی ، برنامه سوسیالیستی به پایان رسیده و طبقه کارگر به موفقیت نهایی دست یافته است که با حفظ آن این موفقیت تداوم می یابد . تصور اینکه فقط فاز کمونیستی جامعه، مرحله ای بالاتر است که آنهم در شرایط حاکمیت سرمایه داری بر دیگر نقاط جهان قابل تحقق نیست با عث شد تا سیاست درجا زدن در دستور کار قرار گیرد . از این پس در عرصه اقتصادی فقط رشد نیروهای مولده در دستور کار است و با روابط تولیدی دیگر کاری نداشتند . از نظر کمونیستها روابط تولیدی دگرگون شده را بیش از این نمی شد دگرگون کرد . اين نگاه نه بر اساس يك نظريه و عاملي صرفا ذهني بلكه بر پايه شكلي از اقتصاد سرمايه داري كه خود را در آن موقعيت حفظ نموده و هر گونه پيشروي بيشتري در راستاي دگرگوني روابط توليدي حيات انرا زير سوال مي برد شكل گرفت.
همانطور که می دانیم با رشد نیروهای مولده و در تضاد قرار گرفتن آن با روابط تولیدی در نهایت این روابط دگرگون می گردد و این اتفاق در روسیه افتاد . اما دگرگون شدن روابط تولیدی نیاز به پروسه ای دارد و بخصوص در جامعه سوسیالیستی این پروسه ایست دراز مدت که یکی از آنها لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است .
در شرایطی که هنوز تضاد بین کار فکری و یدی وجود دارد ، پول وسیله ای برای مبادله حتی مبادله نیروی کار است وهنوز بازار وجود دارد ، ضروری است که روابط تولیدی باز هم دگرگون گردد . همه اینها دلیل بر آن نیستند که در آن دوران طبقه کارگر می توانست و باید وارد فاز کمونیستی جامعه می شد ، بلکه فقط دال بر این است که طبقه کارگر می بایست بسمت جامعه کمونیستی حرکت می کرد وهنوز کارهای زیادی برای به سر انجام رساندن در جامعه سوسیالیستی وجود داشت . بعبارتی دیگر ضروری بود مبارزه طبقاتی تداوم یابد و روابط تولید بیش از پیش دگرگون گردد . این آن نکته اي بود كه يك گرايش طبقاتي غير پرولتري در مقابل ان مقاومت مي كرد و به عنوان سدي در مقابل ان وجود داشت.
در زمانی که عده زیادی هنوز به عنوان متخصص و عده ای دیگر بعنوان کارگر وجود داشتند ، در شرایطی که تخصص عده ای باعث بدست آوردن در آمدی بیشتر و کار ساده دستمزدی کمتر داشت ، در شرایطی که پول بعنوان وسیله ای برای خرید و فروش و انباشت وجود دارد ، و در شرایطی که مدیران و دستگاههای دولتی ضرورت ادامه مناسبات هستند ، کار های زیادی برای تداوم روند مبارزه طبقاتی وجود دارد که غافل شدن از آن چیزی جز خالی کردن عرصه مبارزه طبقاتی نیست .
اگر برنامه ابتدایی سوسیالیستی لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را در دستور کار دارد ، برنامه حد اکثر سوسیالیستی از بین بردن تمامی مظاهر سرمایه داری و روابط بجا مانده از آن را در دستور کار دارد . اگر برنامه ای برای لغو کار مزدی و تمامی مناسبات بجا مانده از جامعه سوسیالیستی وجود نداشته باشد ، زمینه برای ظهور سرمایه داری دولتی فراهم می گردد . در نهایت این روابط و مناسبات بجا مانده از جامعه سر مایه داری به بروکراسی منجر می گردد که علیه سو سیالیسم وارد کارزار می گردد .
رشد نیروهای مولده بدون تغییرات لازم در روابط تولیدی باعث بوجود آمدن تضادی گردید که در آن دوران کاملا ناشناخته و تجربه نشده بود . در ابتدا با ظاهر شدن نمودها تنها با توسل به بر خوردهای فیزیکی و یا مکانیکی در تلاش برای حل تضادها بو دند . مارکسیستها تصور می کردند که بروکراسی رشد یافته تنها معلول مناسبات ماقبل سوسیالیستی بوده و از گذشته به ارث رسیده است ، غافل از آنکه این تضاد روندی جدید و منفی است که پس از پایان مراحل اول برنامه های اقتصادی سوسیالیستی رشد یافته و بدلیل عدم وجود برنامه ای در راستای مبارزه با آن ، در نهایت منجر به بروز یک بحران جدی در اقتصاد و جامعه سوسیالیستی شده است .
با بالا رفتن سطح رفاه عمومی و پدید آمدن شرایطی برای انباشت سرمایه های کوچک و عدم وجود برنامه ای در راستای لغو کار مزدی بمثابه عامل پایداری روابط سرمایه داری ، زمینه برای ظهور قشر ممتاز فراهم گردید . بعبارتی دیگر توقف روند دگرگونی اقتصادی ، منجر به حفظ روابط و مناسباتی از سرمایه داری شد که با رشد نیروهای مولده هر روز تضاد بیشتری پیدا می کرد و فاصله، طبیعتا و در نهایت در روابط طبقاتی نمود می یافت . در نتیجه روند مبارزه طبقاتی نمی توانست تحت تاثیر عوامل اقتصادی نباشد ، و بر همین مبنا قشر بروکرات متکی بر اهرمهای مدیریتی ، دولتی و حزبی در این جامعه دقیقا منطبق با شرایط شکل گرفت و ریشه دوانید .
براساس قوانین دیالکتیکی عامل حرکت و تغییر هر پدیده ای تضاد درونی آن است . در نتیجه و به نسبت رشد تضاد درونی پدیده ، پدیده دستخوش تغییر می گردد و در نهایت با اوج گیری تضاد و انباشت تغییرات کمی است که تحول نهایی در پدیده صورت می گیرد و پدیده ای دیگر از درون آن بیرون می آید .
اقتصاد سوسیالیستی نیز به عنوان یک پدیده دارای تضاد های درونی خود است . تضادهایی که در نهایت چنانچه روند طبیعی خود را ( روند تکاملی ) داشته باشد در نهایت به جامعه کمونیستی تبدیل می شود و دوره ای جدید از تاریخ جامعه بشری شکل می گیرد . اما چنانچه به دلایلی تضاد درونی پدیده از رشد کافی و شرایط لازم برخوردار نباشد ، بخصوص در مراحل اولیه شکل گیری پدیده ، در بسیاری از موارد حرکت پدیده برای دوره ای دچار افت می گردد و حتی می تواند به عقب حرکت کند . اما در چه شرایطی ممکن است این اتفاق بیفتد ؟ در شرایطی که زمینه های لازم و تعیین کننده برای رشد وجه بالنده پدیده وجود نداشته باشد ، بطور طبیعی وجه مغلوب پدیده رشد می یابد ، چراکه دو وجه پدیده در ارتباط با یکدیکر قرار دارند و پیشروی یکی به معنای عقب نشینی دیگری است و هر یک به خودی خود و به طور مجزا و بی ارتباط با وجه دیگر عمل نمی کند . در جامعه سوسیالیستی شوروی که جامعه ای جوان و اولین تجربه ساختار اقتصادی سوسیالیستی بوده است ، چنین مسئله ای نمود یافت .
در شرایطی که روابط و مناسباتی از جامعه سرمایه داری به جای مانده اند که برای دگرگونی آن برنامه ای در دستور کار نیست ، اقتصاد سو سیالیستی قادر نیست برای مدت زیادی در یک وضعیت ثابت باقی بماند و خالی شدن میدان مبارزه توسط طبقه کارگر تنها منجر به پیشروی اقتصاد سرمایه داری می گردد .
اقتصاد سوسیالیستی به هیچ وجه از بیرون و یا تحت تاثیرعواملی مانند کودتا و سوء استفاده اشخاصی خاص دچار اضمحلال نگردید بلکه روند چرخش اقتصادی کاملا از درون وبه دلیل عوامل اقتصادی بجا مانده از سرمایه داری در آن دوران بود که باعث چنین مسئله ای شد .
اساسا" تعطیل کردن مبارزه طبقاتی " در آن مقطع و مشروط کردن تداوم آن به نابودی کل نظام سرمایه داری جهانی ، دیدگاهی غیر مارکسیستی بود که در نهایت باعث تغییر روند حرکت تضادهای درونی می گردد . در شرایطی که حرکت واپسگرایانه آغاز شد و تناقضات باعث ظهور بحران گردید ، نه برخوردهای فیزیکی استالینی راه بجایی برد و نه انقلاب فرهنگی مائو . با ظهور قشر بروکرات و رشد تجدید نظر طلبی ها و استحاله طبقاتی که در هیبت اشخاص و اندیشه ها بروز می کرد ، کمو نیستهایی که هنوز به مارکسیسم پایبند بو دند ، در تلاشهایی بی نتیجه متوسل به راه حلهای رو بنایی می شدند . غافل از آنکه اینگونه برخوردها نه تنها نتیجه صحیحی به بار نمی آورد ، بلکه باعث ایجاد توهم نسبت به بروز بحران می گردید . " استالینیستها " به گمان اینکه تمامی مظاهر و عناصر" منحرف و بورژوا " را نابود کرده اند و حزب کمونیست چین نیز به گمان اینکه جماعت روشنفکر را با کار موقت در روستاها دچار پالایش نموده است ، از پی بردن به ریشه های اصلی بحران غافل بودند و در واقع به آن دامن می زدند .
* * *
ب- كار فكري وكار جسمي
در جامعه سوسیالیستی آن زمان، فاصله بین کار جسمی و ذهنی کم شد اما هرگز به طور کامل از بین نرفت . فاصله بین کار فکری و جسمی در واقع نوعی تقسیم کار است که در شیوه تولید سرمایه داری به وسیع ترین شکلی به کار گرفته شده است . این تقسیم کار که به وسیع ترین شکلی و طی سالیان طولانی حاکم بوده است و به راحتی از میان نمی رود و نیاز به یک پروسه و برنامه ای دراز مدت دارد تا دگرگون بشود . این نوع از تقسیم کار باعث می گردد که بخش قابل توجهی از طبقه کارگر صرفا به انجام کارهای تکراری و بدون پویایی بپردازند و عده ای دیگر با کار فکری همیشه نقش برتر و بالا دست داشته باشند و بر مبنای همین نابرابری قشر بروکرات و روشنفکری بوجود می آید که نهایت سوء استفاده را از این مسئله در جهت منافع تنگ نظرانه خرده بورژواییش انجام می دهد . در جامعه سوسیالیستی این نوع از تقسیم کار باید دگرگون گردد ، ممکن است تصور گردد که در جامعه سوسیالیستی چگونه همه می توانند متخصص باشند ؟ و اساسا مگر چه تعدادی متخصص نیاز است ؟ کارهایی که صرفا جسمی هستند را چه کسانی باید انجام بدهند ؟
در شیوه تولید سوسیالیستی رشد اقتصادی از سطح بالایی برخوردار است و همه در خدمت به تولید قرار می گیرند ، با متخصص شدن نیروی کار ساده و سوق دادن متخصصین به انجام بخشی از کارهای جسمانی این فاصله به مرور از میان می رود . همه می توانند هم عهده دار بخشی از کار تخصصی خود باشند و هم می توانند عهده دار بخشی از کار های جسمی . آنچه که در جامعه سرمایه داری بعنوان تقسیم کار شاهد آن هستیم و طبیعی بنظر می رسد ، در واقع غیر انسانی و کاملا غیر طبیعی است ، چرا که عده ای بی شمار از شکوفا شدن استعدادها یشان محروم هستند و عده ای دیگر فقط به کار ذهنی می پردازند . در صورتی که هر انسانی در شرایط یکسان طبیعتا آمادگی فراگیری تخصص را با کمی تفاوت دارد . ادغام کار فکری و جسمی باعث می گردد ، انسانها به عنوان نیروهایی بی ارزش در جریان تولید و بعنوان مهره های دستگاه تولید دیگر وجود نداشته باشند و از سوی دیگر فاصله و تضاد بین متخصصین و کارگران ساده از میان برداشته شود .
به هر حال این مسئله که تضاد بین کار فکری و جسمی به تقسیم کار در جامعه سرمایه داری و شیوه تولیدش مربوط است و با دگرگون شدن روابط تولید در نهایت باید دگرگون گردد بر هر مارکسیستی مبرهن است . اما آنچه در اینجا مورد بحث است ، برخورد به این مسئله در جامعه سوسیالیستی است .
همانطور که گفته شد در جامعه سوسیالیستی روابط و مناسبات دگرگون شد و در این رابطه فاصله بین کار فکری و جسمی کم شد . بسیاری از کارگران و دیگر مردم به خیل متخصصین پیوستند و بسیاری از متخصصین نقش بیشتری در فعالیتهای تولیدی به عهده گرفتند ، اما این روند تا محو کامل این تضاد تداوم نیافت .
با شتاب گرفتن روند تولید در جامعه سوسیالیستی و افزایش بازدهی، نقش نیروهای متخصص در روند تولید بیشتر می گردد و در نتیجه تضاد بین کار فکری و جسمی ، بار دیگر سیر صعودی می یابد . در جامعه سوسیالیستی که به درستی هر کس بر مبنای تواناییش کار می کند و به هر کس به مقدار کارش مزد داده می شود، کار متخصصین که در واقع چیزی نیست جز کار فشرده شده ، باعث می گردد آنها را به نسبت دیگران در موقعیت اقتصادی برتری قرار بدهد . این واقعیتی است که برای دوره ا ی این مسئله اجتناب نا پذیر است ، اما در دراز مدت و چنانچه برنامه و پروسه ای برای گزار از آن وجود نداشته باشد در نهایت باعث تشدید تضاد کار فکری و جسمی می گردد . واضح است که برتری اقتصادی در حد خود برتری اجتماعی را نیز بدنبال دارد و اساسا بخشی از متخصصین در جریان تولید نقش مدیر ، برنامه ریز و ... را به عهده دارند و این مسئله در نهایت به شکل گیری قشر بروکرات خرده بورژوا کمک می کند .
واقعیت این است که روابط سرمایه داری بر بستر همین مناسبات و تقسیم کار متعلق به جامعه سرمایه داری ، در جامعه سوسیالیستی باقی می ماند و می توان گفت تفکری که هر حرکتی رو به جلو را محکوم میکند و از آن به وحشت می افتد دقیقا در خدمت به فراهم کردن شرایط باز گشت سرمایه داری و شکست طبقه کارگر عمل می کند و با متوقف کردن روند دگرگونی ، سعی در حفظ آنچه بدست آمده دارد و این خودعامل حرکت معکوس می گردد.
آنچه مسلم است این است که در آن دوران هیچ برنامه منسجم دراز مدت و مداومی برای ازمیان بردن فاصله کار فکری و جسمی وجود نداشته . در واقع با ادغام کار فکری و جسمی درپروسه کارنقطه عطفی پدید می آید که منجر به تکامل وسیع آن می گردد . تکامل نیروی کار با تغییر در نوع تقسیم کار باعث می شود پرولتاریا موقعیت مستحکمتری پیدا کند و به مدارج بالاتری از سوسیالیسم برسد و خود را هر چه بیشتر به جامعه کمونیستی نزدیک نماید .
هرگز نباید فراموش کنیم که ریشه بسیاری از انحرافات روشنفکری و خرده بورژوایی ، ناشی از شیوه زندگی و موقعیتهای اقتصادی و اجتماعی آنها است . با ادغام کار فکری و جسمی تا حدود زیادی این زمینه از بین می رود و متخصصین که بخش قابل توجهی از روشنفکران را تشکیل می دهند ، به طبقه کارگر می پیوندند.
در چین مائو و حزب کمونیست چین برنامه ای برای این مسئله تحت عنوان انقلاب فرهنگی اجرا کردند .و عده ی
زیادی ازمتخصصین، روشنفکران و دانشجویان را به روستاها گسیل کردند تا آنها با پرداختن به کارتولیدی کشاورزی، به طبقه کارگر نزدیک کنند و در واقع فاصله بین کار فکری و جسمی را از میان ببرند . واضح است که در آن دوران با رشد بروکراسی و تبلورآن در میان متخصصین و روشنفکران روبرو بودند و بر همین مبنا به اجرای برنامه انقلاب فرهنگی مبادرت کردند ، اما این برنامه با تمام وسعت و گستردگی که داشت در نهایت نتوانست فاصله کار فکری و جسمانی را از بین ببرد . چون اولا این برنامه کاملا مکانیکی و جدای از روند واقعی تقسیم کار در جامعه بود . همه کسانی که در این برنامه به روستاها گسیل شده بودند در موقعیت موقت و کلیشه ای قرار گرفته بودند که نه دائمی بود و نه جایگاه واقعی آنها در روند تولید بود . پس از پایان دوره و برنامه هر کس در موقعیت وجایگاه سابق خود قرار می گرفت و در نهایت هیچ تلنگری به تضاد کار فکری و جسمی وارد نشده بود . دوما اینکه این برنامه به هیچ وجه در دورنمایش از بین بردن فاصله کار فکری و جسمی وجود نداشت و فقط در تقابل با نمودهایی از بروکراسی و شکل گیری قشر بروکرات تدوین واجرا شد . در واقع انقلاب فرهنگی در چین یک برخورد سطحی با مسئله تضاد کار فکری و جسمی بود . کار متخصصین و روشنفکران در روستا نه موقعیت آنها را در تقسیم کار اجتماعی در نهایت تغییر داد و نه می توانست از شکل گیری قشر بروکرات جلو گیری نماید . انقلاب فرهنگی در بهترین حالت در یک مقطع کوتاه و وبا تا ثیر کاملا موقت بروی بخشی از روشنفکران و متخصصان توانست عمل کند و به عبارتی دیگر فقط دست اندازی در راه شکل گیری قشر بروکرات بود . همانطور که در شوروی شاهد بیشتر شدن فاصله بین بخشی از متخصصین با کارگران بودیم در چین نیز در نهایت این تضاد زمینه ای برای شکل گیری قشر بروکرات شد .
بنا براین ضروری است یک بار دیگر تاکید کنم که ، تنها با پیشروی به جلو در آن مقطع در تمامی عرصه های اقتصادی از جمله دگرگونی و نابودی تضاد کار فکری و جسمی طی یک برنامه دراز مدت می شد سوسیالیسم را از گندیدگی و در جا زدن و در نهایت حرکت به عقب باز داشت و این آن چیزی بود که در دستور کار نبود .
ج – كار مزدي
کار مزدی متعلق به روابط و مناسبات سرمایه داری است و با رشد و تکامل سرمایه داری هر روز نقش بیشتری پیدا می کند . کار مزدی در کنار مالکیت خصوصی بر وسایل تولید ، این امکان را به بورژوازی می دهد تا استثمار و در نهایت کسب سود را تداوم ببخشد . پس از کسب قدرت سیاسی مالکیت خصوصی بر وسایل تولید در مقیاس بزرگ آن بلافاصله لغو خواهد گردید و در ادامه آن مالکیتهای کوچکتر نیز به مرور ملغا خواهند شد . اما کار مزدی بلا فاصله پس از کسب قدرت توسط طبقه کارگر نمی تواند ملغا گردد ، چون دگرگونی روابط و مناسبات به آن درجه از تکامل نرسیده است تا بتوان این مسئله را عملی نمايد . ابتدا با رایگان کردن برخی کالا ها و یا خدمات می توان در این جهت حرکت کرد . مثلا وسائل نقلیه عمومی را می توان رایگان کردو... . در ادامه این روند می توان تفریحگاهها را و یا کالاهای مصرفی روزمره مثل نان ، شیر و ... را" رایگان" توزیع کرد . توزیع رایگان در واقع رایگان نیست و با کم کردن هزینه اقلام فوق از دستمزدها، حرکت در جهت لغو کار مزدی آغاز شده است . واضح است که این روند به مرور و پس از طی شدن لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید انجام خواهد شد و شرایط خاص خود را نیاز دارد . اما نباید تصور کرد که این مسئله شدنی نیست و این روند فقط در جامعه ی کمونیستی تحقق پذیر است . در واقع این طرز فکری بود که در شوروی شدیدا عمل می کرد و اساسا هیچ برنامه ای برای لغو کار مزدی در دستور کار نبود .
هر چقدر که نقش پول تحت کنترل طبقه کارگر باشد و هر چقدر که برمبنای روابط و مناسبات سوسیالیستی سمت و سو داده شود ، باز هم بنا به ماهیت قابل انباشتش همواره به مثابه پدیده ای است که قادر به احیای مناسبات سرمایه داری است . کار مزدی رابطه ای است که پرولتاریا ملزم به تحمل آن تا مدتی در جامعه سوسیالیستی است ، اما بلا فاصله پس از بوجود آمدن شرایط لازم باید پروسه نفی آن در دستور کار قرار گیرد در غیر این صورت نوعی از روابط سرمایه داری را حفظ کرده ایم که در تضاد با تکامل سوسیالیسم است .
در واقع لغو کار مزدی و حذف پول در جامعه هر دو یک چیزند و لغو کار مزدی به معنای کامل در نهایت با حذف پول از چرخه اقتصاد معنا می دهد و بر همین مبنا نیز نمی توان آنرا به سادگی و به سرعت مثل نفی مالکیت خصوصی بر ابزارتولید به اجرا گذاشت . در واقع لغو مالکیت خصوصی فنداسیونی است که لغو کار مزدی وبسیاری از برنامه های دیگر سوسیالیستی بر روی آن اجرا خواهند شد . در واقع اگر مزدی در کار نباشد ، خرید و فروش نیز بی معنااست و هم

